عشق !!!

بعضی وقتها آنقدر تو آرزوهامون غرق میشیم که فراموش میکنیم ممکنه خودمون آرزوی کسی باشیم.

از روی دل تنگی بوده  اگه بهونه گیرم
به روت نیاوورده دلم  ساده برات میمیرم

اگه رنجیده دلت  همه تقصیر منه
از روی دلتنگی بوده  نه اینکه تقدیر منه 

بگو میبینی تو چشام  حسی که نایاب هنوز
بدون تو برای من  فرقی نداره شب و روز

چجور بهونه گیر نشم  اینهمه تنهام میزاری
محاله از تو سیر بشم  منو به یادت نیاری

اما میدونم که تو هم  دلت منو خیلی میخواد
اگه سردی این روزا  چونکه ازم دوری زیاد

از روی دلتنگی بوده  به دل نگیر بهونمو
به دل نمیگیرم ازت  حتی بگیری جونمو


نوشته شده در 1389/4/31ساعت 12:43 توسط H@ilenنظرات (0)| |

٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠
دیگه تنها شده تو این دو روز یارت
هیچ کسی هم نمیگه چقدر خرابه حالت
میخوای بری برو جلوتو من نمیگیرم
بدون بعد رفتنت من دیگه میمیرم
چقدر دلم میخواست بهم بگی دوسم داری
بگی که بجز من هیچ کسی رو نداری
...............................................................................
الا دیگه دیدنت واسم شده بهونه
داره بی تو میمیره میخونه عاشقونه
حسرت دیدنت واسم شده مثل رویا
تازه فهمیدم وفا نداره بهم دنیا
میدونم تعو نمیای بیخود میخونه دلم
بهم بزار دوست دارم رو من به تو بگم
٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠

نوشته شده در 1389/2/27ساعت 19:50 توسط H@ilenنظرات (6)| |

نوشته شده در 1389/2/27ساعت 11:17 توسط H@ilenنظرات (1)| |

               از نوش شراب عشق مستم                                                            

                                  از ديدن خواب عشق مستم                           چون گل شده او به پيش چشمم                                    

                           از بوي گلاب عشق مستم                                     

                          او بر دل من چو ابر عشق است                                                          از روي سحاب عشق مس

                                بر وصل خوشش در انتظارم                  

            از وصلت ناب عشق مستم                                                        

نوشته شده در 1388/11/25ساعت 11:34 توسط H@ilenنظرات (7)| |

 

اين زمان لبريز گشته ام از غم و اندوه بي پايان.از تنهايي بي حد و از عشق نافرجان خود.اين زمان مات و مبهوت  گشته ام.ديگر اشكي ندارم تا بريزم و براي تو جاي هيچ غمي نيست.تو در مني ...در هر نفسي كه ميكشم.در وجود مني...در ذات و تار و پودم...در صداي مني.در هر ارتاشي كه از گلويم خارج ميشود.و هر جز از كلمات اسمت مقدمه اي ست براي سخنم.پس بيا تا حظورت رامثل گذشته در خود حس كنم و نگذار كه تند باد حوادث حتي خاطرات عشقمان را هم به دست فراموشي بسپارد

پس بيا تو با من تنها باش .فارغ از هر گونه قيل و قال و دور از اين دنياي پوشالي.

نوشته شده در 1388/11/25ساعت 11:18 توسط H@ilenنظرات (1)| |

من درد تو را زدست آسان ندهم
دل برنکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم


زندگی یک بازی درد آور است
زندگی یک اول بی آخر است

زندگی کردیم اما باختیم
کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را با همین غمهاخوش است
با همین بیش و همین کمها خوش است

باختیم و هیچ شاکی نیستیم
بر زمین خوردیم وخاکی نیستیم


این دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست
دل با نگاهی سرد پر پر می شود


اگه یه روز دیدی تموم درختای کوچه و محلتون رو بریدن اصلا ناراحت نشو ، چون هنوز من رو داری که بهم تکیه کنی...


از قول ما به این دل وا موندت بگو که عشق مثل دسته چپق باید دو سر داشته باشه !! آخه عشق یه سره باعث درد سره!


ای عشق زان مشرق درا روشن کن این ظلمت سرا
کین شب جدا از تو مرا بر دیده خنجرمیزند

زندگی بی رحم نیست...عشق بی رحم نیست...این ما هستیم! ما انسان ها که بی رحمانه در حق خود و احساسات خود ظلم می کنیم...



اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش،چون کار دل دوست داشتنه،مثل کار چشم که دیدنه،اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی بدون که داری عشق واقعی تجربه میکنی


چهار چیز قابل جبران نیست:

سنگی كه پرتاب شده
حرفی كه از دهان خارج شده
فرصتی كه از دست رفته
زمانی كه سپری شده

ای کاش با سنگ حریم هم ، و با حرف دل هم را نشکنیم .



نوشته شده در 1388/10/17ساعت 08:32 توسط H@ilenنظرات (2)| |

نوشته شده در 1388/10/15ساعت 11:27 توسط H@ilenنظرات (2)| |

 

بسيار می ترسم.. که عشق به عادت تبديل شود. بسيار می ترسم.. که اين روياها بسوزد و لحظه ها منفجر گردد. بسيار می ترسم.. که شعر پايان پذيرد و تمايلات ، خفه شود. بسيار می ترسم.. که ماه نباشد که ديگر ابری در آسمان نماند که باران نبارد که درختان جنگل ها باقی نمانند پس ..خواهش می کنم مرا در ميان کلمات بکاری ...

خودت گفتی بام من میمونی

با من بمان و هیچگاه از کنارم نرو...



تو باشی من نفس میگیرم ، تو باشی من جانی تازه میگیرم...



با من باش ، تا آخرین نفس ، تا لحظه ای که جان دارم عزیزم...



ای تمام هستی ام تو تمام زندگی منی ، با من بمان و زندگی را از من نگیر!



مگر به جز تو چه کسی در این دنیا دارم ؟



تو تنها کسی هستی که دیوانه وار دوستش دارم ، تو تنها کسی هستی که همدم شب



و روزم و رفیق لحظه های زندگی ام است ...



ای همدم شب و روزم با رفتنت شبهایم را بی مهتاب و روزهایم را مثل شبهایم نکن !



ای رفیق لحظه های زندگی ام ، این لحظه های زیبای با تو بودن را از من نگیر !



همه دلخوشی ام تویی ، بهترین لحظه زندگی ام آن لحظه است که در کنار تو هستم و



در آن چشمهای زیبایت نگاه میکنم و آرام با صدای آهسته میگویم که دوستت دارم



عزیزم...


بمان که با ماندنت در کنارم یک دنیا خوشبختی را به من هدیه میدهی !



ای زیباترین زیبایی ها ، ای مظهر خوبی ها ، ای تو لایق بهترین ها با منی که بدجور



دیوانه آن قلب مهربانت هستم بمان و با رفتنت زندگی را به کامم تلخ نکن !



با رفتنت من نیز از این دنیا خواهم رفت ، گفته بودم که این دنیا را بدون تو نمیخواهم!



از تمام دار این دنیا تنها تو را دارم و تنها تو را میخواهم !



تویی که قلبم را از عشق و محبت خودت جان دادی ، و به منی که خسته از تنهایی ها



بودم نفس دادی!


با من بمان ، تا آخرش ! آخرش همان لحظه ای است که می فهمی تنها تو را



میخواستم!



آخرش همان روزیست که خواهی فهمید چقدر تو را دوست داشته ام !



آخرش همان لحظه ای است که خواهی فهمید از عشقت مرده ام....



آری از عشقت مرده ام....


پس تا لحظه ای که از عشق تو نمرده ام با من بمان عزیزم..

نوشته شده در 1388/10/10ساعت 16:06 توسط H@ilenنظرات (1)| |

داستان ...


یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .



زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .
نوشته شده در 1388/7/25ساعت 17:54 توسط H@ilenنظرات (2)| |

داستان شمع ها

چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.

 شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي مي‌ميرم

  ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد

  شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم

  ......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.

  شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند

 و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي فراموش كرده‌اند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.

  ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد

  ......... سپس شروع به گريستن كرد

  ........... پــــــــس

 ...شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم.

  با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن كرد.

  نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود

نوشته شده در 1388/7/25ساعت 17:53 توسط H@ilenنظرات (1)| |

تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند ، تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست . چه حسی است دوست داشتن کسی که تمام وجودت را فراگرفته و حال غروری که مانع از بیان احساس درونت شود ، امروز تمام هستی ام را باخته ام دیگر نه راهی برای برگشت دارم و نه بهانه ای برای ماندن من مقصر بودم تمام احساساتش را نادیده گرفتم غرورش را خورد کردم با عشقش بازی کردم ، اما حال پشیمانم میخواهم دوباره برگردد امّا ....... کاش می شد . رفته ، مرا از دل رانده ، دیگر جای در قلبش برای من نیست دیگر فراموش شده ام می نویسم تا بداند دوستش دارم .

نوشته شده در 1388/7/4ساعت 18:36 توسط H@ilenنظرات (7)| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس